چقدر سخته دلت بخواد سرت وباز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیرآوار غرورش همه وجودت له شده...
چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اماوقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی...
چقدرسخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه امامجبورباشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری
چقدرسخته گل آرزوهاتو توباغ دیگری ببینی وهزار بار توخودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی
گل من باغچه نو
مبارک

چند وقتی ست حس غریبی دارم.گم شدن در جاده ای ناپیدا.تنها شدن در پهنای کویر.پژمرده شدن در میان با د. نمی دانم شاید حسی بالاتر از تمام حس های بشری.حسی بیشتر از مرگ.زندگی.کهنگی. حسی کاملتر از عشق .کاملتر از رویا.شیرین تر از شیرینی.چند وقتیست که بریده ام ......
از همه چیز .از دنیا.از این خاکیان عشق فشان که در وادی تیرگی عشق را جستجو می کنند. در حالی که نمی دانند خود عشقند.وجود انها عشق است روحشان که با معبود ازلی ییوندها دارد.
بگذار تا تنها بمانم .
تنها ان زمان است که وجودم ارامشی از شوق وصال می گیرد.
ان زمان است که برواز تا منزلگهت دیده ام را سر شار از اشکی زلال و پاک می کند.
و ان هنگام که زهز هلاهل مرگ را جرعه جرعه در کام وجودم بریزی و بار گناهان صعبم را صبو رانه از دوشم بر گیری
ان هنگام که اشک هایم با جرعه وصال تو تطهیر می شود.
تنها ان هنگام است که ارامشی قلبی در وجود تنهای خود خواهم داشت.

