هر چه کني ، بکن ، مکن ، ترک ِ من اي نگار من!
هر چه بـَـري ، ببـَـر ، مبـَـر ، سنگدلي به کار من! ...
هر چه هِلي ، بــِـهل ، مَهــِـل ، پرده به روي چون قمر!
هر چه دَري ، بدَر ، مـَـدَر ، پردهي اعتبار من! ...
هر چه دهي ، بده ، مده ، زلف به باد اي صنم!
هر چه نهي ، بنه ، منه ، دام به رهگذار من! ...
هر چه کِشي ، بکِش ، مکِش ، باده به بزم مدعي!
هر چه خوري ، بخور ، مخور ، خون ِ من اي نگار من! ...
هر چه بـُـري ، ببـُـر ، مبـُـر ، رشتهي الفت ِ مرا!
هر چه کـَـني ، بکـَـن ، مکـَـن ، خانهي اختيار من! ...
هر چه خري ، بخر ، مخر ، عشوهي حاسد ِ مرا!
هر چه تني ، بتـَـن ، متن ، با تن ِ خاکسار من! ...
هر چه کـُـشي ، بکـُـش ، مکـُـش ، صيد ِ حرم که نيست خوش!
هر چه شوي ، بشو ، مشو ، تشنه به خون ِ زار من! ...
هر چه رَوي ، برو ، مرو ، راه ِ خلاف ِ دوستي!
هر چه زني ، بزن ، مزن ، طعنه به روزگار من

خوابی دیدم عجیب. برایت مینویسم
سرزمینی دور و من تنها
ان جا، پیچک خیال به دور آرزوها نمی پیچید، اصلا آرزویی نبود.
همه چیز همان بود که باید می بود با رنگهایی دست نخورده و بکر.
قدم می زدم .. آرام و به نرمی
عطر باغهای چای مستم می کرد.
و نگاهم، نیلوفران سپیدی مشد پیچیده لابه لای برگ های سبز.
وسعت برنج زاران سرسبز، خاطره ی عطر گلهای وحشی را به یادم می آورد،
همان گلهایی که با بارش اولین باران اطراف خانه ام سر از خاک بیرون آوردند.
و من هیچ ندانستم که چه بگویم، وقتی که دانه های ریز باران صورتم را تر می کرد
و باد در موهایم می پیچید.
در همه شب های مه آلود کوهستان که خانه ها و حصارها در مه غلیظ گم میشدند،
پنجره هیچ مانعی برای ابرها نبود و اتاق کوچکم را مه آرام و سبک فرا می گرفت
انگشتان مه آلودم را بر لب می گذاشتم تا مبادا چیزی بگوید!
گم میشدم در خیال مه آلود و چه لذتی داشت این گم گشتن.
صبحگاه خروس خوان بوی نان تازه ، صفا و صمیمیت های فراموش شده را دوباره به یادم انداخت.
همان لحظه های نابی که دیگر میان ورق های غبار گرفته کتابهای قدیمی برای همیشه ماندند.
و من قانع ام، قانع تر از همیشه
چرا كه در اين رويا به برگي عاشق می مانم که میسپارد خود را بدست باد
تو چه ؟ چه میکنی با این رویا؟؟؟
این پست و تقدیم می کنم بنام ویاد دوست و راهنمای خوبم ندا جون
http://www.daftarezendegi.blogsky.com
8/9/85
