تبليغاتX
گیتار شکسته
نوشته های زیرو دوست خوبم ندا جون واسم فرستاده

هر چه کني ، بکن ، مکن ، ترک ِ من اي نگار من!
هر چه بـَـري ، ببـَـر ، مبـَـر ، سنگ‌دلي به کار من! ...
هر چه هِلي ، بــِـهل ، مَهــِـل ، پرده به روي چون قمر!
هر چه دَري ، بدَر ، مـَـدَر ، پرده‌ي اعتبار من! ...
هر چه دهي ، بده ، مده ، زلف به باد اي صنم!
هر چه نهي ، بنه ، منه ، دام به ره‌گذار من! ...
هر چه کِشي ، بکِش ، مکِش ، باده به بزم مدعي!
هر چه خوري ، بخور ، مخور ، خون ِ من اي نگار من! ...
هر چه بـُـري ، ببـُـر ، مبـُـر ، رشته‌ي الفت ِ مرا!
هر چه کـَـني ، بکـَـن ، مکـَـن ، خانه‌ي اختيار من! ...
هر چه خري ، بخر ، مخر ، عشوه‌ي حاسد ِ مرا!
هر چه تني ، بتـَـن ، متن ، با تن ِ خاکسار من! ...
هر چه کـُـشي ، بکـُـش ، مکـُـش ، صيد ِ حرم که نيست خوش!
هر چه شوي ، بشو ، مشو ، تشنه به خون ِ زار من! ...
هر چه رَوي ، برو ، مرو ، راه ِ خلاف ِ دوستي!
هر چه زني ، بزن ، مزن ، طعنه به روزگار من

 

خوابی دیدم عجیب. برایت مینویسم
سرزمینی دور و من تنها
ان جا، پیچک خیال به دور آرزوها نمی پیچید، اصلا آرزویی نبود.
همه چیز همان بود که باید می بود با رنگهایی دست نخورده و بکر.
قدم می زدم .. آرام و به نرمی
عطر باغهای چای مستم می کرد.
و نگاهم، نیلوفران سپیدی مشد پیچیده لابه لای برگ های سبز.
وسعت برنج زاران سرسبز، خاطره ی عطر گلهای وحشی را به یادم می آورد،
همان گلهایی که با بارش اولین باران اطراف خانه ام سر از خاک بیرون آوردند.
و من هیچ ندانستم که چه بگویم، وقتی که دانه های ریز باران صورتم را تر می کرد
و باد در موهایم می پیچید.
در همه شب های مه آلود کوهستان که خانه ها و حصارها در مه غلیظ گم میشدند،
پنجره هیچ مانعی برای ابرها نبود و اتاق کوچکم را مه آرام و سبک فرا می گرفت
انگشتان مه آلودم را بر لب می گذاشتم تا مبادا چیزی بگوید!
گم میشدم در خیال مه آلود و چه لذتی داشت این گم گشتن.
صبحگاه خروس خوان بوی نان تازه ، صفا و صمیمیت های فراموش شده را دوباره به یادم انداخت.
همان لحظه های نابی که دیگر میان ورق های غبار گرفته کتابهای قدیمی برای همیشه ماندند.
و من قانع ام، قانع تر از همیشه
چرا كه در اين رويا به برگي عاشق می مانم که میسپارد خود را بدست باد
تو چه ؟ چه میکنی با این رویا؟؟؟

این پست و تقدیم می کنم بنام ویاد دوست و راهنمای خوبم ندا جون

http://www.6560.blogfa.com

http://www.daftarezendegi.blogsky.com

 8/9/85

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 23:58 |
تقدیم به دوستان دوران جوانیم

سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بي پايانش... فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش.. فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پائيز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش کند حقيقت تلخي را که از او نور ميگيرد زندگي:ايده ال من است ومن آن را تقديس ميکنم به خاطر اينکه روزي هزار بار نابودش مي کنند اما هرگز نمي ميرد
JavaScript Codes