تبليغاتX
گیتار شکسته
خیلی سخته غرورت رو واسه یه نفر بشکنی بعد بفهمی دوستت نداره 

خیلی سخته دوسش داشته باشی اما نتونی باهاش بمونی

خیلی سخته گریه کنی ولی بهونه نداشته باشی

خیلی سخته صمیمی ترین دوستت بهت خیانت کنه

خیلی سخته کسی که تمومه زندگیت رو به پاش ریختی با بی رحمی تو چشات نگاه

کنه بگه دوستت ندارم

خیلی سخته مجبور باشی سخترین چیزا رو تحمل کنی

خیلی خیلی خیلی سخته نافرجام عاشق باشی

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 23:19 |

بر تو تقديم ميكنم با نگاهي چو تواضع راز دل بر تو احيا ميكنم

با تو در جستجوي آبي عشق گلها شكوفا ميكنم

بي تو اما چون گل خشكيده ياس در كنجي ناله ميكنم

از آن روزي كه چشمم با نگاهت آشنا شد همان روزي كه گوشم با صدايت همنوا شد در آن لحظه كه من شعرت

شنيدم همان باري كه اسمت را بديدم نگاهم با نگاهت آشنا بود صدايت با صدايم همنوا بود تو شعر عاشقانه مي

خواندي و من هم ز هر بيتش غزل ها مي سرودم من از غم هاي دل مي گفتم و تو غم دل را به صد ناز و كرشمه

مي خريدي تو بودي همدم شبهاي تارم تو بودي آن رفيق پاك بازم در آن ايام از عقلم مي شنيدم يك ندايي كه مي

داد پيام دوري و فصل و جدايي

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 20:16 |
 

                                هر لحظه از خدای خود میپرسم گناه من چیست

که باید دچار این عشق دور شوم عشقی که معشوقش منم و باید از

 عشق خود دور باشم از خدا میپرسم که من کی او را میبینم و آزاد میشوم؟

نه آزادی از زندان مرگ...آزادی از زندان زندگی...که مرا از عشق خود دور

کرده است فریاد می زنم و می پرسم از خدا که من کی رها خواهم شدرهایی از فراق..

.رهایی از دوری و سختی و رهایی از دشواریهای زندگی و فریاد می زنم و از خدا

 می پرسم که من کی به آرزوهایم می رسم؟آرزوی او....آروزی وجود او..

آرزوی به پایان رسیدن این راه دور...و آرزوی رسیدنم به

 عشق دورم می خواهم ...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 18:11 |
روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت

 

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 19:25 |
ندونستم موقدرش در كنارم
 ولي حالا كه رفته بي قرارم
نخنديدم دمي بر روي ماهش
 چه سود اكنون به خاكش اشكبارم
 نديد از من خوشي من هم پس از او
 نديدم روي خوش از روزگارم
شدم تنها به غربت ها فراموش
خدا رحمي بكن بر حال زارم
پشيمونم ولي هيهات دير است
 حلالم كن كه ما هم رهسپارم

 

 

  

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 16:8 |
 
عشق سراسر وجودم را گرفته و مرا در کوچه های باریک خود به هر سو می کشاند.قلبم می ﭠﭙد و مرا صدا می زند و از من می خواهد که با او در احساسش شریک شوم.از من می خواهد که برای او کمکی باشم تا آرامتر به ضربان درآید

با یاد او هر لحظه اشکهایم بر من چیره می شودو یارای مقابله را از من میگیرد

آه دل من تو با من چه کردی؟چرا؟

آرامش زندگی ﭘر از نشاطم جای خود را به طوفانی عظیم و دردی جانکاه داده.و من توان مقابله با آن را ندارم

خدایا من دلم را به تو ﺳﭙرده بودم.از تو خواسته بودم که دروازه های دل ﭘر احساسم را تنها برای یک نفر باز کنی.کسی که بتوانم در دنیای ﭘر از عشق او گم شوم و خود را یارای مقابله با احساسی که او نسبت به من دارد و احساسی که خود نسبت به او دارم نبینم.از تو خواسته بودم که اگر دروازه های دل من را برای او باز کردی من را در دریای عشق بی انتهای او غرق کنی

 
 
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 3:53 |
 

من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا   لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت 
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم

 

سالها پيش از اين در بهاري زيبا در غروبي غمگين در سكوتي سنگين ما به هم بر خورديم
تو براي دل من آن غروب غمگين آن سكوت سنگين
من براي دل تو آن بهار زيبا
تو هزاران فتنه در نگاهت خفته من به دنبال نگاهت به بلا افتاده
روزها از پي هم , تو جدا از غم و فارغ از غم من و غم دست به هم از گذرگاه زمان مي گذريم
تو سراپا شادي غرق در نغمه اين آزادي فارغ از سلسله بند نگاهت بودي
دل بيچاره من , در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
بي خبر گشت اسير
من در انديشه ان فصل بهار در زمستاني سرد , با دلي رفته ز دست زير لب مي گويم
كاش مي شد به تو گفت : تو تنها نفس شعر من , تو تنها اميد دل نا اميد من
كاش مي شد به تو گفت : تو بمان , دور مشو از بر من , تو بمان تا نميرد دل من
حيف مي دانم من تو همانگونه كه بود آمدنت
در بهاري زيبا , در غروبي غمگين , در سكوتي سنگين
دل مجنون مرا زير پا مي نهي و مي گذري

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 20:41 |
 

گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
تامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکي به ياد همه خاطره ها
 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 18:15 |

به نام تنها مونس شبهای تنهایی

دلم می خواست من باشمو تو با یک دنیای خالی.دوست داشتم تو باشی منو دو قلب ﭘر احساس.اما نمیشه
بدون تو دنیا برام ارزشی نداره.کاش خودم می مردم. اما مرگ لحظه های ﭘر احساس زندگیمو نمی دیدم.خدایا چه سخته.تحملش چه سخته
اما می دونم که اگه نشد باهم باشیم .اما قلبامون هنوز باهمه.من الان بیش از هر زمانی اون دلی که بهم دادی تو قلبم حس می کنم
امشب اگه تنهام
اگه نیستی باهم اشک بریزیم.اما ضربان قلبتو توی دلم احساس می کنم
اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمی برد.امشب از درد جدایی و غم نبودنت نمی تونم بخوابم
نیستی اما من حست می کنم.باهام حرف نمی زنی اما من صداتو می شنوم که تو دلت داری حرف می زنی.نمی بینمت اما با همه وجود تو ذهنمی


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 0:59 |
تقدیم به دوستان دوران جوانیم

سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بي پايانش... فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش.. فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پائيز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش کند حقيقت تلخي را که از او نور ميگيرد زندگي:ايده ال من است ومن آن را تقديس ميکنم به خاطر اينکه روزي هزار بار نابودش مي کنند اما هرگز نمي ميرد
JavaScript Codes