اي كاش مي توانستم با كسي درد دل كنم تا بگويم كه
من ديگر خسته تر از آنم كه زندگي كنم.....
مي خواهم با تو بگويم قصه مرگ عشقم را
مي خواهم تو بداني غم شبهايم را
مي خواهم كه تو بخواهي تن خسته و بيمارم را
مي خواهم كه ببوسي لب تبدار مرا
مي خواهم كه بداني عشق من رفت ز دستم

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش
غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش
گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو
که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش
به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم
همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش
من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب
غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش







