تبليغاتX
گیتار شکسته

 

گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند.
با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کردم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم.
نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق. با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند.
روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها.
منو نسپار به فصل رفته ي عشق
نذار کم شم من از آينده ي تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوش بخشاينده ي تو

 

    

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 19:54 |
 کم کم وقت خداحافظی ار عشق تو رسیده
  هواي تازه ی تنها يی ها از راه رسيده
 بغلم کن آخرين بار
وقت رفتن رسيده
ولی رفتنی که برگشتن آن نزدیک است
يک کمی خنده واسه روزای بارونی دارم
که می خوام توی جيبم نزديک قلبم بذارم
يه بغل خاطره از تو توی کوله بارمه
يک کمی اشک و گلايه لای دستمال پيچيدم
وقتی دلم  تنگ تو شد
غم تو  توشه ی راهمه
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 17:52 |

 

عشق یک لحظه آرامش

هزار لحظه پریشانی

یک علامت سیاه روی صورت زندگی

یک حماقت محض است که همیشه منجر به اشتباه می شود

یک بیماری شیرین همگانی

پس من عشق را در امید امید را در لبخند

لبخند را در مهربانی می بینم

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 16:56 |

وقتی چشمات دیگه اشکی برای ریختن نداشته باشی
وقتی دیگه قدرت فریاد زدن هم نداشته باشی
وقتی دیگه هر چی دل تنگت خواسته باشه گفته باشی
وقتی دیگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن
وقتی از درون تمام وجودت یخ بزنه
وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ کنی
وقتی حس میکنی که دیگه هیچ کس تو رو درک نمی کنه
وقتی احساس کنی تنها ترین تنهای دنیا هستی
وقتی باد شمع نمیه سوخته اتاقتو خاموش کنه
اونوقته که چشماتو میبندی
و با تمام وجود از خدا می خوای که صدات کنه...

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 16:15 |

زندگی

 زندگي مي گويد سهم تو تنها درد و اشک است مي گويد سرنوشت تو را با اشک رقم زده ايم و تو را با درد آميخته ايم . مي گويد تو از جنس باراني اما نمي دانم چرا هميشه دلم بارام مي خواهد آنقدر باران که اشک چشمانم را در ميان قطرات باران پنهان شود . زندگي به من آموخت که هيچ چيز و هيچ کس نيستم و تنها بايد مطيع يکتا خالق هستي باشم . آري ! زندگي به من آموخت که بسوزم و با زندگيم بسازم پس لب از لب باز نمي کنم و مي سوزم و مي سازم ، آري سوختن ، هيچ نگفتن ، هنر است و تنها مي گويم :  
 
                                                         اين نيز مي گذرد .........

 

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 15:10 |

      

 

تقدیم به عزیزترینم 

گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند.
با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کردم، مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو تکيه کردم و آرام شدم.
نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و بويت بوي بهار عشق. با تو احساس امنيت مي کنم. احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و بدي ها حفظ مي کند.
روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها.
منو نسپار به فصل رفته ي عشق
نذار کم شم من از آينده ي تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوش بخشاينده ي تو

 

    

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 14:15 |

 

 

مي رسد روزي.........
مي رسد روزي كه فرياد وفا را سر كني
مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني
مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود
خاطرات رفته ام را مو به مو از بر كني
مي رسد روزي كه تنها ماند از من يادگار
نامه هايي را كه با درياي اشكت تر مي كني
مي رسد روزي كه تنها در مسير بي كسي
بوته هاي وحشي گل را ز غم پر پر كني
مي رسد روزي كه صبرت سر شود در پاي من
آن زمان احساس امروز مرا باور كني

ای کاش.............

ای کاش میتوانستم حرفهای که در هنگامه بغزهای تنهاییم بر زبانم جاری میشه رو به تو بگم.

ای کاش میتوانستم جرات گفتن جمله دوستت دارم رو به هنگام زل زدن به چشمانت داشته باشم.

ای کاش میتونستم مزه شیرین دیدن چشمانت رو٬ به هنگام شنیدن این جمله ساده در دیدگانت لمس کنم.

ای کاش میتونستم برای یک بار هم که شده دستانت رو در دستانم بگیرم و با گرمای عشق اونها رو بفشارم و بر روی چشمان داغ دیده ام بگذارم.

ای کاش میتونستم به وسط کمان های در هم کشیده ات غنچه حرمتی بکارم.

و ای کاش میتونستم فقط برای یک بار.. یک بار... یک بار هم که شده٬ سر بر آغوش گرم

عاشقانه ات بگذارم تا برای لحظه ای گرمای آتش دوری عشقم را فراموش کنم......

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 13:30 |

 

  

یه بار دیگه فرصت بده ، نذار که تنها بمونم
نذار بازم از قافله ، به خاطرت جا بمونم

فکر نکنی که من بدم ، روی تو بست چشماشو بخت
این عشقو آسون ندارم ، تو چنگ آوردم خیلی سخت

دوسِت دارم به اون خدا ، به اون که می پرستمش
عهد خودم رو با خودش ، به خاطرت شکستمش

حالا می خوام فدات کنم ، بگو به من حرفی داری
ترسیدی که یه وقت بازم تو غصه ها کم بیاری

نگو که خامت می کنم ، واسه پر آوازه شدن
نگو به من می ترسم از ، یه بار دیگه ساده شدن

می خوای بگی دوسم داری ، ولی نمیذاره چشات
می ترسی تکراری بشه ، تجربه ی تلخ شبات

دوسِت دارم به اون خدا ، به اون که می پرستمش
عهد خودم رو با خودش ، به خاطرت شکستمش

گفتم که دردای منو ، دیگه فقط تویی طبیب
منم که کامل می کنم ، اون تیکه ی نصفه ی سیب ...

  


قصه داره تموم میشه ، مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنین ، اول خدا بعدم شما ...

  

 

 

  

 آرزومند آرزوهاتون : محمد 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 12:59 |

 

 

 تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم

 چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم

تو مثل مرز احساس قشنگ و دور و نا معلوم

و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم

نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته

به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم

  

 

چه زيباست .....

 

 به خاطر تو زيستن...

 

برای تو ماندن...

 

 به پای تو سوختن...

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 11:59 |

                

 

                  .•¤**¤•.  آرزو   .•¤**¤•.

       چه ميشد اگر آرزوي تو بودم تمناي يك جستجوي تو بودم

        چه ميشد اگر در مسير نگاهت چو آيينه اي روبروي تو بودم

          من اينك همانم كه اندك زماني گرامي ترين گفتگوي تو بودم

           به هر جا كه بودم اگر بي تو بودم خيالم تو بودي . به بوي تو بودم

             تو جان كلام مني كاش من هم فقط حرفي از حرف هاي تو بودم

                 همه حسرت و آرزويم همين كه: چه ميشد اگر آرزوي تو بودم

 

                                                                    (محمد)

 

                                                                                                     

 

 

کاش هرگزنمی دیدم تو را

کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا که همچون آتشی در سوز دل در مهیب

سینه خاموشت کنم کاش آنروز در گلستان خیال ای گل زیبا نمی چیدم تو را تا که امروز بسوزم

از داغ دوریت کاش هرگز نمی دیدم تو را....

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در شنبه بیست و چهارم تیر 1385 و ساعت 11:30 |
تقدیم به دوستان دوران جوانیم

سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بي پايانش... فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش.. فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پائيز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش کند حقيقت تلخي را که از او نور ميگيرد زندگي:ايده ال من است ومن آن را تقديس ميکنم به خاطر اينکه روزي هزار بار نابودش مي کنند اما هرگز نمي ميرد
JavaScript Codes