|
او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم
یار با ما بی وفایی میکند ..
شمع جانم را بکشت آن بی وفا..
میکند با خویش خود بیگانگی..
جو فروشست ،آن نگارسنگدل ..
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت
13:12 |
شعری باید تا دلتنگی ها را بگیرد.
اما شعر که دلتتنگی نمی گیردترانه ای باید تا غم را ببرد.
کجا ببرد؟ به کدام دشت و صحرا و کوه؟
غیر ممکن است حضوری باید تا هرچه بخواهی همان شود...
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت
19:30 |
بگذار سر به سینه من تا که بشنوی،آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق،آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا گویمت اندوه چیست ؟عشق کدام است؟غم کجاست ؟
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آنچنان که اگر ببینمت به کام،خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی در کنار من
بیمارخنده های توام ،بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب...
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت
18:53 |
از دریا پرسیدم:این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه می خواهند؟چرا ایشان پریشان و در به در به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟دریا در مقابل سوالم گریست. امواج هم گریستند.آنوقت دریا گفت:که طعمه ی مرگ تنها آدمیان نیستند.امواج هم مثل آدمها می میرند.این امواج زنده هستند که لاشه امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند...
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت
17:30 |
...وعشق،تنها عشـــــــق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
وعشق،تنهــا عشـــــــق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت
16:14 |
از خانه بيرون ميزنم اما کجا امشب
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت
15:41 |
چه دردی است در ميان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
برای ديگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن
برای هر لبی شعری سرودن ولی لبهای خود همواره بستن
چه دردی است در ميان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن
به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بطن خود غوغانشستن
به غربت دوستان بر خاک سپردن ولی بر دل اميد خانه بستن
به من هر دم نوای دل زند بانگ چه خوش باشد از اين غم خانه رستن
چه دردی است در ميان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن + نوشته شده توسط محمد قربانپور در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت
14:37 |
|
تقدیم به دوستان دوران جوانیم
سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بي پايانش... فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش.. فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پائيز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش کند حقيقت تلخي را که از او نور ميگيرد زندگي:ايده ال من است ومن آن را تقديس ميکنم به خاطر اينکه روزي هزار بار نابودش مي کنند اما هرگز نمي ميرد
|