لحظه ها در تاریکی ژرفی می گذشت .
. در باز شد و او با فانوسش به درون وزید .
من دیده به راهش بودم . او رویای بی شکل زندگی ام بود
شعله ی فانوس می سوخت . زمان نمی گذشت . شور عجیبی بود
او فانوسش را آویخت . مرا در روشتایی می جست .
تاروپود اتاقم را پیمود ولی مرا نیافت . نسیمی شعله فانوس را نوشید .
وزشی می گذشت و من در تاریکی اتاقم پیدا می شدم اما پیدا برای که؟
او دیگر نبود ....
آیا با روح تاریک اتاقم آمیخت ..... عطری در گرمی رگهایم جا به جا شد .....
حس می کردم با هستی گم شده اش مرا می نگرد و من چه بیهوده مکان را می کاوم
او دیگر نیست تا همیشه ........








