تبليغاتX
گیتار شکسته

دوستت دارم دوستت دارم بيش تر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن! دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري! دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري! دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق! دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند! دوستت دارم چون تو رو ميخواهم ! دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق! دوستت دارم بيش تر از آن چه تصور مي كني! دوستت دارم همچو رهايي پرنده از قفس و ... *****

 چه می شد گر دل آشفته من به شهر چشم تو عادت نمی کرد وای کاش از نخست ان چشمهایت مرا آواره غربت نمی کرد چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت میان راز چشمان تو می ماند تومی ماندی و او هم مثل یک کوچ زباغ دیده ات هجرت نمی کرد تمام سایه روشن های احساس پر از آرامش مهتابیت بود ولیکن شاعر آئینه ها هم به خوبی درک این وسعت نمی کرد زمانی که تو رفتی پاکی یاس

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 23:55 |
دوستت دارم
بيشتر از آنچه كه تصور ميكنی دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داری عاشق تو هستم
بيشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه ای مجنون تو هستم.
عزيز من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برايم مفهومی جز تاريكی و سياهی ندارد!
دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداری ، دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميدانی!
تنها آرزويم اين است كه سالم و سر افراز باشي و جز اين از خدای خويش هيچ آرزويی را ندارم
اين قلب كوچك و شكسته و پر از عشق من تنها هديه ای است از طرف من به تو!
از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس!
تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی!
آموختی كه عشق يعنی تا پايان زندگی ماندن و تا پايان زندگی دوست داشتن!
هر جای دنيا كه هستی بدان كه در اين دنيای بزرگ كسی هست كه عاشق و ديوانه تو می باشد !
عزيز دنيا خيلی بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ، پر از ليلی و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ، و تو نيز يك سوی ديگر!
دوستت دارم خيلی دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جای ابرازی برای آن نيست!
مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه های تو و گريانم از اشكهای تو!
با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بينم
با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!
دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را !
 دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !
اينبار با فرياد ، با چشمهای گريان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پرا از
دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!
ولي
 آخر قصه چيست ؟ تو بگو!
هميشه از پايان هراسيده ام! آخر؟ مي شود اينهمه عشق تمام شود؟
جواب خاطره ها ايم را چه بدهم؟
بي تو و صداي مهربانت با كدام لاي لاي بخوابم؟
آخر؟ نه! ندارد! باورم نمي شود! نمي شود كه ما، تمام شود!
مي شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو؟
اصلا تو نباشي ، من مي مانم؟ نمي دانم! شايد
نبود تو از همه چيز اين جهان بي رحم وحشتناك تر است!
آخر قصه چيست؟
نه! نمي شود! عشق كه تمام نمي شود ، مي شود؟!
نه! نه! نه! نه!
اصلا مي داني؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟
اينجا هنوز اول راه است! همينكه بدانيم آخر قصه هر چه كه باشد ،
ما با هميم ، در يادها و خاطره ها حتي، كافي است…
حالا بيا هراس پايان را از من بگير…
حالا بيا به روزهاي خوش هنوز نيامده فكر كنيم!
راه زيادي باقي است اما…
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 23:53 |
دوستی
 
 
در دوستی تو او را برای خودت می خواهی و مهم نیست که او ترا دوست دارد یا نه.
در دوستی به خاطر او هر کاری می کنی که این دوستی واقعی است.  
در دوستی واقعی اگر بدانید بودنتان باعث زحمت اوست، عقب می کشید.  
در دوستی واقعی دوست داشتن من مطرح است و صلاح دوست بهتر از همراهی اوست.  
در دوستی لحظه ای بی یاد او نمی توانی باشی.
تو به او گل می دهی ولی او دستت را خونی می کند. تو خون را پاک می کنی که مبادا به لباس او بچکد و لباسش کثیف شود.
تو سپر بلای اویی و او پا روی تو می گذارد و تو از همان پا گذاشتن او لذت
می بری.
اگر او بیمار شد تو نمی توانی بیمار نشوی.
دوست واقعی می خواهد تو بالا بروی حتی اگر او پایین باشد.
وقتی تو زخمی شدی او می گوید آخ.  اگرچه ممکن است فاصله ها بین شما باشد.
دوست واقعی دیوانة دوستش می شود. همه چیزش، وجودش، هستی اش او
می شود.
پس باید برای پیدا کردن چنین دوستی تلاش کرد.
یا نباید دوست شد، یا با کسی دوست شد که واقعاً ارزش دوستی را داشته باشد.
نشانة دوست واقعی این است که برای شروع خدمتی به تو می کند و تو خیلی راحت از کنار آن می گذری و او دوباره تلاش می کند.
تو فکر می کنی او از خدمتش قصد و غرضی دارد. وقتی چند وقت گذشت می بینی هیچی نمی گوید.
به او بی محل باشی هم چیزی نمی گوید. او کمک کردن به شما را وظیفة خودش
می داند.
کاری که دوست واقعی می کند، از خود گذشتگی، ایثار و ارزش است.
هرکسی دوست واقعی ما نخواهد بود. دوست واقعی چیزی نیست که راحت به دست آید.
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 23:51 |

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 23:25 |
Ilk bu sensiz kalisim
Ilk gecem sensiz
Seninleyim zamansiz
Ayrildik severken neden?

Bitmez bu ask bitemez
Olumsuz ask bu...

Bu,sevgilim bu...

Bilseydim seninle hic olmazdim,sevmezdim,seni
Dokunma git hadi birak
Anilarla tek basima beni

Bitmez bu ask bitemez
Olumsuz ask bu yahuuuuuuu

Aaah yok...
Sen gitme dur
Daha zor dur gitme dur
Yakma!
Ateslerimiz yakma inle
Yinemi sensiz gunler bana?

Bitmez bu ask bitemez
Olumsuz ask bu ahhh
Bitmez bu ask bitemez huu aahh
Olumsuz ask buuuuuuuuuuuuu ahh!!!
Olumsuz ask buuuuuuuuuuuuu ahh!
Ahhh olumsuz ask bu
Bu sevgilim bu
Bu olumsuz olumsuz ask bu........




Kabus dolu gunlerin gecelerin olsun Yastigin tastan yatagin toprak Gozlerinde yas yerine kan bulunsun Cok seviyordun boyle mi alcak? Birakip kacmak Sana yakisir ancak Senin bir adin yalanci Bir adin alcak Aci dostun Cehennem yurdun olsun Gittigin yol tuzak Yolun uzak Derdinin dermani ecel ecel olsun Cok seviyordun Boyle mi alcak? Birakip kacmak Sana yakisir ancak Senin bir adin yalanci Bir adin alcak Sen sevginin soguk kanli katili Sen bir yilanin uykudaki hali Sen tertemiz kalbin kirli sahibi Sen,sen oylesine alcaksin ki! Alcak,alcak....
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 23:17 |

   
   
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 23:8 |

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 22:58 |
در گذر زمان هر وقت که خود را تنها تر از همیشه حس می کنم              

احساسم را مهمان اشکهای تنهائی ام می کنم

و برای کسی که می پندارمش

احساسم را نقاشی می کنم

 می نویسم

می نوازم

و با قلم و مرکب می نگارم.

و برای کسی که در دستانش گلهای کاغذی است .

احساسم را زندانی می کنم .

و احساسم را مهمان اشکهای تنهائی ام می کنم .

و به می گویم :

دیگر حسی نیست تا احساسی باشد.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 22:51 |
 ای تنها ترين

اي خداي مهربان

من گريه را دوست دارم

آسمان چشمم ابريست

و در باران چشمم تو را احساس مي كنم كه به من مي انديشي

من انسانها را مي بينم

همه ي آنهائي كه به يادت نيستند و مرا به يادت مي آورند

آنها كه رنگ ياد تو در صورتشان پيداست اما به  ياد تو  نيستند

و آنهائي كه به يادت هستند و تو را ستايش مي كنند

و همه كساني كه رنج برچهره دارند

و در رنجشان نشان دوستي تو را مي جويند.

 

خدايا از توميخواهم تا چشمان صبرم را باز كني

تا همه رنجها را زيبا ببينم

تا همه دردها چون نوشي بر جانم باشد

خدايا از تو ميخوام تا كسي را كه در قلبش ياد تو مي تپد

جاني دوباره بخشي

تا او اين بار اشك شوق را بر چهره خود جاري سازد.

خدايا

به من تنها بودن را بياموز

گريستن را خود خواهم آموخت.

+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 22:47 |
نسـيـم مهــــر
با سلام كه بايسته ترين كلمه نزد شماست ،چند كلمه ايست از قلم نا رسا وناتوان اين حقير كه دوستي باشما رابراي خود افتخاري بزرگ ميداند
روزگاري نه چندان دورميان من وتو يك رشته اعتقادي محكم بنا گرديد ومن تو را
نمي شنا ختم و تو نيز از من نشاني نداشتي ،دوستي را به يكديگر تعارف مكرديم وبي آنكه خودمان بدانيم محبت ووفا را در لابلاي نگاه صادقمان نمودار مي كرديم ودر ميان نگاه صادقمان يك رشته اعتقادي محكم درما باور گرديد .سلاممان آغاز پيوندي بود براي فصل غربت ،در سردي گريبان يكديگر ….
در كوير دوستيمان بايد بارشي ميداشتيم به پهناي يك فصل با فرصتي براي دوام عاشقي ها ،روزگاري نه چندان دور سختگاه سوزان سرما را با گرمي دلهايمان تحمل مي كرديم،
زماني كه همسايه ديوار به ديوار ارزشهايمان بوديم .غروب را مي شمرديم ،ستارگان را نشان مي كرديم ،ماه وخورشيدمان يكي بود ،خوردوخوابمان يكي بود،ما از سرزمين باران عشق بوديم و همديگر را دركنار يك جوي حس مي كرديم .
همان جوي آبي كه روزي هر كدام ازما درآن قايقي داشتيم از دفتر مشقمان ،دفتري كه
سر چشمه اي از آغاز دانستن بود ودر آن نوشته بوديم(يادم آيد روز باران ،گردش يك روز ديرين)...
روز گاري نه چندان دور ما صداي فرياد يكديگر در خاطراتمان ثبت ميكرديم ،مانواي دلگير همديگر را بهتر از هر كس مي فهميديم وگاه براي هم غصه مي خورديم . اين غصه براي من وتو يك ارزش بوذوما اين ارزش را هرگز بي مقدار نمي دانستيم .توبه ارزشهايت مفتخر بودي و با آنكه براي بزرگيشان اشك مي ريختي احساس سبكي ميكردي …..
اما بهار من كه در آن رنگين كمان مهر پرنده اميدي است در آسمان عشق ،آهنگ ملايمي است كه وقتي به آن گوش جان مي سپارم آرامشي را در خود حس ميكنم كه ميتوانم آن را
لحظات بسيار خوبي براي نوشتن بدانم وبراي تو بنويسم كه چون سنگ صبوري .
واما تو كه سنگ صبورت را پيدا كردي ،بدان كه طلب آهنگين ترين نغمه عالم وجود است كه جان شيفته را فرح بخشيده وهستي را از شادماني لبريز ميكند ، طلب تو سنگ صبور تو است .پس قدرش را بدان كه چون گلي است كه:
(آب وخورشيدو نسيمش مهر است)
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 و ساعت 22:41 |
تقدیم به دوستان دوران جوانیم

سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بي پايانش... فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش.. فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پائيز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش کند حقيقت تلخي را که از او نور ميگيرد زندگي:ايده ال من است ومن آن را تقديس ميکنم به خاطر اينکه روزي هزار بار نابودش مي کنند اما هرگز نمي ميرد
JavaScript Codes