زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم
امّا گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم
تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم
امّا به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم

|
زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم امّا گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم تو نيز به من آموختي كه چگونه دوستت بدارم امّا به من نياموختي كه چگونه فراموشت كنم
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در جمعه سی ام دی 1384 و ساعت
20:41 |
تو كتابا عشقو خوندم , عكس خورشيدو سوزوندم توي شبهاي من و تو , لب عاشق بي صدا نيست تو همون عشقي كه با تو , بغض كينه ها مي ميره
اين نه شعري بي نشونه ,نه تب داغ شبونه اي تو تنها خواهش من , گرمي نوازش من
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در جمعه سی ام دی 1384 و ساعت
20:31 |
شمع ها به آرامی می سوختند ، فضا به قدری آرام بود که می توانستی صحبتهای آن ها را بشنوی اولی گفت : من صلح هستم ! با وجود این هیچ کس نمی تواند مرا برای همیشه روشن نگه دارد . من معتقدم که از بین می روم . سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بین رفت . دومی گفت : من ایمان هستم ! با این وجود من هم ناچاراٌ مدتی زیادی روشن نمی مانم . بنابراین معلوم نیست که چه مدت روشن باشم وقتی صحبتش تمام شد نسیم ملایمی بر آن وزید و شعله اش را خاموش کرد . شمع سوم گفت من عشق هستم ! و آن قدر قدرت ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار می گذارند و اهمیت مرا درک نمی کنند آنها حتی عشق ورزیدن به نزدیکترین کسانشان را هم فراموش می کنند و کمی بعد او هم خاموش شد . ناگهان ... پسری وارد اتاق شد و شمع های خاموش را دید و گفت : چرا خاموش شده اید ؟ قرار بود شما تا ابد بمانید و با گفتن این جمله شروع کرد به گریه کردن ، کرد . سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زمانی که من روشن هستم می توانیم شمع های دیگر را دوباره روشن کنیم . من امید هستم ! کودک با چشمهای درخشان شمع امید را برداشت و شمع های دیگر را روشن کرد . چه خوب است که شعله امید هرگز در زندگیت خاموش نشود .
عزیزمM
عزیزمM + نوشته شده توسط محمد قربانپور در جمعه سی ام دی 1384 و ساعت
20:18 |
گفته بودی که طبیب دل بیمارانی تو طبیب دل من باش که بیمارتوام
+ نوشته شده توسط محمد قربانپور در جمعه سی ام دی 1384 و ساعت
19:48 |
به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام بی خيال تو و ابروی کمانت شده ام عشق تو بر دل من بار گرانيست و من بی تحمل شده از بار گرانت شده ام آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدی مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام دو سه روزيست که رفتی و دلم آزاد است آری آزاده ترين مرد جهانت شده ام اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد حرف آخر...تو کجايی؟نگرانت شده ام + نوشته شده توسط محمد قربانپور در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 و ساعت
1:31 |
|
تقدیم به دوستان دوران جوانیم
سکوت را دوست دارم بخاطر ابهت بي پايانش... فرياد را ميپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصيانش.. فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پائيز را مي پرستم بخاطر عدم احتياج عدم اعتنايش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپديد مي شود تا ماه فراموش کند حقيقت تلخي را که از او نور ميگيرد زندگي:ايده ال من است ومن آن را تقديس ميکنم به خاطر اينکه روزي هزار بار نابودش مي کنند اما هرگز نمي ميرد
|